متاسفم برات
کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتیو به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده!!!
دل به هرکی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دل دادگی دادی
هرجا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و دل گیرو پریشون
دل بیکس دلکه بی سروسامون
دل زخمی دل تنها و تکیده
دل گریون منو ای دل گریون!!!
کوله بار آرزوهاتو کی دزدید؟
دل دیونه به گریه هات کی خندید؟
عاشق و خسته و دل گیرو پریشون
دل بیکس دلکه بی سروسامون
تورو با حول و ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشقو نداشتن
تک وتنهایی وبا پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده!!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:40 توسط سراب
|
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:51 توسط سراب
|
ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
صدایم کن
ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدای تو خنجر
صدای تو سنگر
از این دام وحشت رهایم کن
بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
به جشن طلوع گل و نور و گندم
صدایم کن
در این فصل گلگون
در این باغ پرپر
برای شکفتن رهایم کن
ببین شب خون
به شهر گلگون
چگونه دشنه می بارد
بخواند تا بخوانم
سرود شکفتن
که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
صدایم کن
ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
خوشا با صدای تو از خود گذشتن
صدایم کن
صدایم کن
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:15 توسط سراب
|
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه ي بي سروساماني من گوش كنيد
گفت وگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه رويي بوديم
بسته ي سلسله ي سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بس كه دادام همه جا شرح دلآرايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر و برگ من بي سروسامان دارد
پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكيست
حرمت مدعي و حرمت من هر دو يكيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكيست
نغمه ي بلبل و فرياد زغن هردو يكيست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه ي مرغ خوش الحان نبود
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه ي درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديدم بس است
بعد از اين ما سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزل خواني و غوغاي دگر
چاره اين است و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و چنين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:43 توسط سراب
|
این داستان، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرینها، او سنگ تمام می گذاشت، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود، تلاشهایش به جایی نمی رسید. در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت کنار زمین می نشست،اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.
این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت. گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.
این پسر، در هنگام ورود به دبیرستان هم، لاغرترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد گرچه به او می گفت که اگر دوست ندارد، مجبور نیست این کار را ادامه دهد.
اما پسر که عاشق فوتبال بود، تصمیم داشت آن را ادامه دهد. او در تمام تمرینها، حداکثر تلاشش را می کرد، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرینها شرکت می کرد، اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد.
پس از ورود به دانشگاه، پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرین ها شرکت می کرد و علاوه بر آن، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم، در تمامی تمرینها شرکت کرد، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت، مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد، زیر لب گفت: «پدرم امروز صبح فوت کرده است، اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم؟»
مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت:«پسرم! این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روز شنبه هم لازم نیست بیایی.»
روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادار شان، حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت:«لطفاً اجازه دهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز.»
مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان، شدیداً اصرار می کرد. مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت:«باشد، می توانی بازی کنی.»
مربی و بازیکنان و تماشاچیان، نمی توانستند آنچه را می دیدند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در هیچ مسابقه ای بازی نکرده بود، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد. در دقایق پایانی بازی، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد...
بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند، مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است.
مربی گفت:« پسرم! من نمی توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟»
پسر در حالیکه اشک چشمانش را پر کرده بود، پاسخ داد:«می دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می دانستید او نابینا بود؟»
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت:«پدرم به عنوان تماشاچی در تمام مسابقه ها شرکت می کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند .و من می خواستم به او نشان بدهم که می توانم خوب بازی کنم.»
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:12 توسط سراب
|
...!
آنکه پامال جفا کرد چوخاک راهم
خاک میبوسم و غدر قدمش میخواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده ی معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره ی خاکم ودرکوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
واندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه نشین خیزو سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی واز حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:13 توسط سراب
|
....در کوچه سار شب...
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته است
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم نه بر٬ بیفکنندم و سزاست
وگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:36 توسط سراب
|